پارت صد و ششم :

نفس بریده و مبهوت، چشمانم را پایین کشیده و به آن تصویر خونین نگریستم که شاید در چشم آدم‌های خوب جنایت بود... و من این جنایت را دوست داشتم.
نگاه کردم... به تصویری که اثر هنری فاخری بود که هرچه تکه‌تکه‌تر می‌شد، تماشایی‌تر می‌بود. به نیکانی که زیر پاهای کیوان له نمی‌شد، بلکه این تجسمی از رویایی بود که شاید آرام و ده‌ها آرام آرزویش کرده بودند و  جز یک ابلیس نمی‌توانست بر آن پرده‌ی حق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    این نیکان رو هم اون اولا زیادی آدم حساب کردیم. الان فهمیدم همش هارت و پورت بود و در اصل نیکان هیچی نیست!

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    1

    باز تارا کسایی رو داره که هنوز دوسش داشته باشن و بهش اهمیت بدن. این کیوان خیلی تنها و غریبه دلم براش میسوزه😭

    ۲ ماه پیش
  • Aida

    1

    با این توصیفات،کیوان حق نداره که نخواد پدرشو ببینه؟ میگه تو منو تو تنهایی کشتی! بچه ای که آزار دیده رو،تو سوئد ول کرده و رفته،خب کشته دیگه💔

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    "ولی منو تو تنهایی کشتی"کیوان حق داره از پدرش متنفر باشه،پدری که تو شهر معروف بود به عدالت خواهی،وقت پسرش که رسید قضیه رو ول کرد و پیگیرش نشد،مگه میشه نتونه انتقام بگیره از اون آدمای نفهم؟

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وای وای جدی تارا حسودیش شد خیلی بامزه بود،تارا جون مگه میخوای دوسِت داشته باشه؟😂🙂

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    دخترای من؟آوا میشه بهم یه آب قند بدی؟فقط زود الانه که غش کنم

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    هر وقت کیوان تو پارتا نقشش پررنگ تر میشه و دیالوگاش غم انگیز منم باهاش ناراحت میشم و غصه میخورم..ببین چقد ماهرانه مینویسی که احساس کارکتر ها رو لمس میکنم✨

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    شاید برا همه ابلیس باشه ولی تو تنهایی و خلوتش یه مرد غمگینه💔

    ۲ ماه پیش
  • کارا

    0

    جایزه غمگین ترین جمله هم میرسه به این دیالوگ "ولی منو توی تنهایی کشتی."🥺🥺😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۵ ماه پیش
  • Hasti

    1

    جای تارا من به آرام حسودی میکنم

    ۵ ماه پیش
  • VELOCITOR GIRLFRIEND

    1

    هر خطش رو که میخوندم یه احساس جدیدی رو حس میکردم از بس که زیبا به قلم کشیده شده امیدوارم که بدرخشی

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    عزیزمی💜

    ۵ ماه پیش
  • VELOCITOR GIRLFRIEND

    7

    دست به دخترای من میذاری؟دستاتو قلم میکنم آشغال✨️✨️آیییی قلبممم

    ۵ ماه پیش
  • آوا موسوی | نویسنده رمان

    🥹🥹

    ۵ ماه پیش
  • VELOCITOR GIRLFRIEND

    0

    ولی منو توی تنهایی کشتی💔💔

    ۵ ماه پیش
  • روژان

    0

    دست مریزاد نویسنده عزیز لطفا لطفا لطفا دیگه نیکان برای کیوان دردسر درست نکنه نشه دشمنش ازاین داستانا لطفا کیوان با یاشار روبرو شه وبهش بگه که تارا چقد دلتنگشه ودلیل *** اولیه اونا خوده یاشاره خیلی استرس دارم 😭

    ۵ ماه پیش
  • فن همه

    3

    به عنوان یک دستکشی فن بهت افتخار میکنم پسرم که مغز زیباوفعالی داری این پرنسسعلی که به فکر کاراش نیست تو گنداشو جمع میکنی،پسر باهوشم.همه باهم تئو،تئو، تئو، تئو🗣🗣🗣🗣🗣👏👏👏👏

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️